هفت روز گذشت
امروز بعد از ظهر مراسم هفتم عزیز برگزار میشه اینه رسم روزگار........ هنوز هم برای تک تکمون باور کردنی نیست همه به هم میگیم انگار یه خوابه .......هیچ کدوم احساس نمیکنیم که عزیز دیگه نیست.....انگار تو همه ی این هفت روز عزیزم هست..... تو این چند روز که مدام خونه عزیز بودیم ،یه موقعی که میومدیم خونمون اگه از اونجا زنگ میزدن و کاری باهامون داشتن، تا شماره رو میدیم میگفتم عزیزه ...بعدش یهو یادم می افتاد دیگه عزیزی نیست... دیشب با همسری بیرون بودیم موقع برگشت از روبروی بیمارستانی که عزیز اونجا بود رد شدیم هردومون حالمون بد شد یاد تمام روزایی که میرفتیم اونجا افتادیم یاد روزای اول که عمل عزیز یه هفته به تاخیر افتاده بود و چقدر ن...
نویسنده :
لی لی
10:08


