مامان و بابای دل گنجیشکی

هفت روز گذشت

امروز بعد از ظهر مراسم هفتم عزیز برگزار میشه اینه رسم روزگار........ هنوز هم برای تک تکمون باور کردنی نیست همه به هم میگیم انگار یه خوابه .......هیچ کدوم احساس نمیکنیم که عزیز دیگه نیست.....انگار تو همه ی این هفت روز عزیزم هست..... تو این چند روز که مدام خونه عزیز بودیم ،یه موقعی که میومدیم خونمون اگه از اونجا زنگ میزدن و کاری باهامون داشتن، تا شماره رو میدیم میگفتم عزیزه ...بعدش یهو یادم می افتاد دیگه عزیزی نیست... دیشب با همسری بیرون بودیم موقع برگشت از روبروی بیمارستانی که عزیز اونجا بود رد شدیم هردومون حالمون بد شد یاد تمام روزایی که میرفتیم اونجا افتادیم یاد روزای اول که عمل عزیز یه هفته به تاخیر افتاده بود و چقدر ن...
4 دی 1391

کی باورش میشه

این دومین شنبه ای که از ارسال پست قبلیم میگذره نمیدونم چی بگم ولی.... همون طور که گفته بودم هنوزم نگرانی هست! باورم نمیشه وقتی اون پست رو مینوشتم پر از امید بودیم همگی عزیز جون عمل کرد. همون دوشنبه من یکشنبه شب همراهی عزیز بودم تا صبح روز دوشنبه اون شب وقتی عزیز میخوابید سوره ها و دعاهایی رو که میتونستم برای سلامتیشون میخوندم طبق معمول هر روز که مامان (مامان همسری) روزا میومد و هر کی شب همراهی بود جاشو با مامان عوض میکرد تا شب ...منم همین کارو کردم و اون روز هم روز آخر قبل از عمل بود از خونه مدام تلفنی با مامان صحبت میکردم ....که از اوضاع مطلع بشم عمل عزیز نسبت به عملهای دیگه خیلی طولانی شد و این مسئله برای من یکی ...
25 آذر 1391

انا لله و انا الیه راجعون

چه غم بزرگیه غم از دست دادن عزیزان حتی فکر کردن به این قضیه تنم رو میلرزونه همیشه از خدا خواستم نباشم اون روزی که قراره نبودن عزیزانم رو ببینم روح یکی دیگه از بنده های نازنین الهی به نزد معبود متعالی خودش پر کشید زن عموی همسری من ،یه خانم به شدت مهربون بود که چند سالی بود در بستر بیماری به سر میبرد و حالا دیگه به آرامش ابدی رسید امروز جنازه پاک و معصوم یه سادات رو تشیع کردند خدایش بیامرزد عزیزجون دوباره بستری شد ، این بار برای عمل جراحی قلب باز زمانی که از بیمارستان قبلی مرخص شده بودن به همه ما گفته بودن که یه رگ قلبشون گرفته که با دارو خوب میشه ولی متاسفانه قضیه از این قرار بود که مرخص شده بود که برای رفتن ...
11 آذر 1391

محرم

هشت روز از محرم گذشت چه زود بازم احساس میکنم هیچی از محرم امسال نفهمیدم دیشب ،شب اولی بود که میرفتیم عذاداری واقعا عالی بود ، عالــــی هیئت رزمندگان اسلام سخنران: دکتر رفیعی. و مداح هم سید مهدی میرداماد بود اگر خدا بخواد چند شب باقیمانده رو هم میریم اگه لایق باشم به یاد همتون هستم دوستای خوبم التماس دعا ...
3 آذر 1391

حرفهای درگوشی(قرار بود همسری نخونه)

دیروز یکی از قشنگترین روزهای عمرم بود یه جمعه که از صبح تا شبش فقط عشق بود که بین منو عشقم حکمفرما بود دلم میخواد با ثبت این خاطره به این کمک کنم که هرگز این روز رو فراموشش نکنم از صبح که بیدار شدیم عاشقـِــ عاشق تا شب که خوابیدیم. واااااای خدا  چه طعم شیرینی داره این عــشـــق صبح که چه عرض کنم تا بیدار شدیم و صبحانه آماده شذ ساعت ١٢ بود بعد از صرف صبحانه چون همسری قرار بود فردا که امروز باشه بره جواب امریه اش رو بگیره ... چند روز پیش رفت یه جایی درخواست داد که اگر با درخواستش موافقت کنن به خاطر تحصیلکرده بودنش بعد از آموزشی بجای خدمت اونجا به عبارتی بشه محل کارش خلاصه چون قرار بود امروز بره اونجا و جوابشو بگی...
27 آبان 1391

الهـــــی شکر

خدا رو شکر خدایا هیچ وقت نعمت سلامتی رو ازمون نگیر این چند وقت اخیر عزیز جون مادر بزرگ همسری تو بیمارستان بستری بود و کوچیکترین کاری که از دست ما بر می اومد این بود که یه شب به عنوان همراهی کنارشون باشیم قضیه از این قرار بود که یه شب نفس عزیز جون میگیره و آقاجون با اورژانس تماس میگیره و برای اینکه کسی نگران نشه تا فردا صبح هم به کسی خبر نمیدن که همه با آرامش شب رو به صبح برسونن از اون روز تقریبا یه هفته بستری بود تا آنژیو انجام بدن و خدا رو شکر نتیجه این بود که فقط یکی از رگهای قلب عزیزجون گرفته بود که اونم با دارو رفع میشه دو سه روز پیش هم مامان مهربونم در حین سبزی پاک کردن برای بنده یه دفهبی دلیل رگ کمرش میگیره و ای...
24 آبان 1391